نیازی به تفسیر ندارد صدای دل خاموش
می ترسم ایده ام رکود پیدا کند
چرا که وابسته به بند غرور است
ولی در عین حال خود را ساده می کنم
مثل صدای نی لبک
ساده می شوم مثل جغد دورک
باز از آن ساده تر می شوم مثل چفیه باد سرد
راه پیدا کردن دل ها به سوی خلوت ها
پیوند دست ها را می طلبد
دست خشک من بود و دست تو
باز می خوانم قصه دردلی تو
می شنوم قصه گداختن قلب تو
باز می خوانم غرش تند شالیزار تو
خلاصه بگم لهیب شعله عشق می خواهم
باز می جویم دامن عشق از راهی که می گویند
Amin
این قدر که ما (هر دو) ایم و بی (دویی)
شب کجا میتواند این قدر آسمان باشد؟
آسمان کجا میتواند این قدر آفتابی باشد؟
از دولت توست که من این قدر منم!
Behnaz
زندگی سخت ساده است!
خطر کن!
وارد بازی شو!
چه چیزی از دست می دهی؟
با دستهای تهی آمده ایم،
و با دستهای تهی خواهیم رفت.
نه چیزی نیست که از دست بدهیم،
فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند،
تا سر زنده باشیم،
تا ترانه ای زیبا بخوانیم،
و فرصت به پایان خواهد رسید.
آری ، این گونه است که هر لحظه غنیمتی است!
Behnaz
مائیم و نوای بی نوایی بسم الله اگه حریف مایی

آه ای راز ای راز کهن من تشویشتم
من اسمی در حد تو ندارم
ولی اسم من خفته در دل من
اشکی می بارد از من
از لبخند
هر چند
سهمی ندارم
من از این باران تو ای لبخند
حس غریب
با آواز این وبلاگ آیت مبهمی یه نمونه تازه و نابی
مثل رویای شبانه پرشرم و التهابی
مثل لحظه رسیدن شور و اشتیاق هر دم
مثل بارون بهاری گاهی تند گاهی نم نم
مخلص بگم در جنگ میان من و پنجره این سنگ بود که
برنده شد نه دل من این آواز قشنگ بود که غالب به دل
ما پرده کشید پرده ای از حس غریب تا گلیم زیبای دل
زیر پای بهناز به تمامی نقش و نگارش پهن شود.
Amin